مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

58

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بخواهى يك صاع زر و سيم بستان . بازرگان گفت : من نستانم مگر يك صاع كيكهاى نر و ماده . آن مرد گفت : من اينكه تو ميخواهى ، نيارم داد . پس بازرگان برو غلبه كرده ، صندلها ازو پس گرفته ، بهر قيمتى كه ميخواست ، صندلها بفروخت و از آن شهر به شهر خويشتن سفر كرد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، پس از آن ، ملكزاده گفت : اما حكايت كودك پنج ساله اين است كه : حكايت چهار تن از بازرگانان در هزار دينار شريك بودند و زرها درهم آميخته ، در هميانى كردند و هميرفتند كه بضاعت بخرند . در ميان راه به باغى رسيده ، بدرهء